خرید بک لینک

سلام

امروز خاله مرضيه با بچهاش دعوتن خونه ماشبم فك كنم وايستن

برچسب: خاله,مرضيه, نویسنده: یوسف نوروزی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:33

خاله جون الان خونه ماست با بچهاش قراره جمعه اگ بشه بريم نيشابور اگ بشه خدا كنه بشه دوسدارم خانوادگي بريم داداشم تا بحال نيومده ميگ اگ خاله مرضيه بياد منم ميام

برچسب: خاله,جون, نویسنده: یوسف نوروزی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:33

تصویر مرتبط

برچسب: نيشابور, نویسنده: یوسف نوروزی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:33

سلام جمعه با خاله مامان ابجيا و چنتا از دوستا راهي نيشابور شديم شب ساعت يك خوابيدم صبح ساعت4:30دقيقه پاشديم حاضر رفتم در خونه همسايه ك خواب مونده بودن بعد ب تك تك بچها زنگ زدم ك بيان در حياط اول عممو رفتيم خاله و دوستان خلاصه همه ك سوار ماشين شديم خوابشون ميامد منم يه چرتي زدم خيلي راهه تا نيشابور 3 و نيم ساعتي ميشه طوري برنامه ريزي كرديم اول بريم خيام بعد بوزان بعدم قدمگاه و درود رفتيم به خيام صبحانه بخوريم خاله رفت دسشويي با صالح صالح كلا عربي صحبت ميكنه فارسي چيزي متوجه نميشه ولي صادق ميتونه حرف بزنه كلي با صادق خنديديم ميگ مامان گم شده چرا نيومد ما ميخ

برچسب: جمعه,نيشابور, نویسنده: یوسف نوروزی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:33

دفترچه خاطرات من - دونفره ها دلم خواست ها دفترچه خاطرات من خاطراتم مرا با خود برد ، به روزگاری دورتر از امروز

برچسب: دونفره,دلم,خواست, نویسنده: یوسف نوروزی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:33

سلام هر جمعه يا ميرفتيم پارك يا مسافرت يا خونه اقوام ميگيم باشه بريم خونه خاله طيب ك خواب مونديم پاشيديم ساعت5 بود ولي هنوز زودم بود ولي حسش نبود گفتم بمونيم خونه خودمون تو حياطمون فرش پهن ميكنيم يه چاي عصرونه بخوريم دلم تنگ شده بعداظهر تو حياط بشينم با خانوادم نشسته بوديم بابا خواب بود پاشد رفت بيرون تا برگشت يهو حالت تهوع دل درد گرفت اومديم ماست يكم اب و نمك قاطي كرديم بهش داديم خورد حالش بد شد پس اوردطفلك شربت خاكشير واسش درست كردم چاي نبات رازيانه ولي فايده نداشت تو حياط همش راه ميرفت فك كردم خوب شده من رفتم تو خونه ك ديدم مامان صدام ميزنه بيا بابات اينجوره گفتم خب بره دكتر ميگه بيا ببرش خ

برچسب: روز,خونه,بودم, نویسنده: یوسف نوروزی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:33

جمعه 20/05/1396رفتم مشهد با نجمه مهلا فاطمه با فهيمه پنج شنبه رفتن منم جمعه صبح ساعت يازدونيم رسيديم رفتيم حرم اول رفتم زيارت بعد نماز چقدم شلوغ بود نماز ك خونديم زنگ زدم مهلا كجايين گفت داريم ميايم حرم ما رفتيم بيرون حرم ك يه چيزي بخوريم 1.30گشنمون بودگفت ك بريم ساندويچ گفتم ن ما ميريم رستوران رفتيم با نجمه رستوران جاتون خالي مرغ سفارش داديم خورديم اومديم بيرون زنگ زدم ب ملا هنوز حرم بودن ما نشستيم كنار نرده هاي زرد بيرون حرم يهو هوا گرفته شد و بارون قشنگي ميومد چقد خوشحال شدم اخه باروني خيلي دوسدارم باز زنگ زدم اينا مث اينكه نميخاستن بيان بيرون كلافه شده بوديم با نجي گفتم اگ فك ميكردم ميخان

برچسب: جمعه, نویسنده: یوسف نوروزی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:33

صفحه بندی